تبليغاتX
صندلی خالی
 به تمام دوستان عزیزی که به این وبلاگ سر میزنند
این مطلبی که پایین میخوانید اصلا و ابدا شعر نیست
تنها یک دلنوشته است.
 
 
 
 
 
انگار مشكل از من است
مشكلي كه هيچوقت حل نشده
نخواهد شد
هر جا رفتم دنبالم بود
هر جا ايستادم، ايستاد (اينجا واستادن ممنوعه حركت كن وگرنه...)
و همينطور در من زمزمه ميشد
بارها و بارها فكر كردم
و هر بار برايم معني تازه ميداد
و هر بار به گونه‌اي جديد دنيا را بر سرم خراب ميكرد
خراب شدم
براي بار آخر
و آخرين بار
از تلنگرها كه چه عرض كنم...
نه جاي عرضي مانده
نه حال عرضي
نه شعر
نه شعور
نه شعار
هيچ چيز
هيچ چيز
هيچ
 
بايد گذاشت و...
بگذريم
حالا اينبار بيشتر از دفعات قبل برايم معني ميدهد
بيشتر آزارم ميدهد
بيشتر خوشحالم ميكند
بيشتر گند ميزند به اعصاب نداشته‌ام:
 
ديگر تمام شد
.
.
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
 
 
شعر آخر هم بيخيال
 
 
 
اگر مي‌آمد هم فرقي نميكرد
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:33 توسط سعید محمدی |