با یه شعر تازه سپید و غزل هم فرقی نمیکنه.
.
.
.
منتظرم. همیشه منتظرم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سطرها هميشه منتظرند
...
■
كلمهاي كه نوشته ميشود
جملهاي كه شكل ميگيرد
خبري: من هيچ حرفي براي گفتن ندارم
شايد سهمم را ديروز گفتهام
شايد تمامش را فردا...
دستوري: حالا لطفا برو، و مرا با ديوارها تنها بگذار
كه حرف نزده همديگر را بهتر ميفهميم
حرفهاي گفته را
حرفهايي كه روزي گفته خواهد شد
حال هم را بهتر ميفهميم
من تمام ترك هايش را از حفظم
مثلا آن يكي
پايين تر از آن سفيدي جاي قاب
امروز اضافه شده
تاكيدي: گفتم حرفهاي هم را خوب ميفهميم
حرف ميزنيم
دربارهي قاب عكسي كه سالها پيش
آنجا
بالاتر از تركي كه تازه برداشته، بود.
دربارهي قاب عكسي كه شايد
سالها بعد
نميدانم كجا
بالاتر، يا پايينتر از كدامين ترك آويزان خواهد شد.
انگار اين خاصيت قاب عكسهاست
يا شايد ديوار!
يا فكر...؟
يا هر كدام
تا هستند ديوار سفيد است
(كسي دارد ديوارش را ميشويد)
وقتي نيستند... ديوار خودش را نشان ميدهد
(كسي ديوارش را از آفتاب آويزان كرده تا خشك شود)
سوالي: هيچ ميفهمي؟
■
سطرها هميشه منتظرند
كلمهاي كه نوشته نميشود
جملهاي كه شكل نميگيرد
خبري كه نيست
دستوري كه صادر نشد
تاكيدي كه نداشت
سوالي كه نپرسيد
...
سكوتي كه حرف ميزند
و
ديواري كه حرفهاي نگفتهام را هم ميفهمد
و تو
نيامده ميخواهي تمام زندگيم را بفهمي!